2ماهگی
سلام دختر کوچولوی مامان . روزها دارن تند و تند سپری میشن گاهی و تو داری بزرگ میشی .گاهی وقتا باورم نمیشه مادر شدم. عزیزم هنوز خیلی شب ها بی قراری نمیدونم چرا اصلا نه روز نه شب ها خواب نداری. کلا خوابت تو 24 ساعت 6 ساعته. میترسم برات زیاد خوب نباشه. خیلی دکتر بردیمت ولی دکتر میلان فقط داروهای قوی بهت میداد و آنتی بیوتیک و دیفن هیدرامین که من یکی درمیون بهت میدم که خدایی نکرده برات مشکلی بوجود نیاد.
![]()
عزیزم چند روز بود که خونه عمه هاله بودیم تو خیلی گریه میکردی در حدی که سرو صورتت رو چنگ میزدی دیگه تصمیم گرفتیم دکترت رو عوض کنیم و عمه هاله دکتر صفاری رو معرفی کرد که دکتر کیارش هم هست 5شنبه که از خونه عمه اومدیم تا صبح گریه کردی و خودت رو چنگ زدی انقدر گریه میکری که سیاه میشدی و همش تو بغل من و بابا حامد بوذی .تو که گریه میکردی منم باهات گریه میکردم و بابا حامدهم طاقت نداشت تورو تو این وضع ببینه خیلی ناراحت بود . صبح جمعه بابا جون و مامان جون اومدن خونمون خیلی نگرانت بودن حتی برای اولین بار وبد که دیدم بابا جون تو چشماش پراز اشک شده .
شنبه صبح رفتیم پیشه دکتر صفاری و گفت که رفلاکس داری و باید رژیم غذایی بگیرم و شیر و ماست نخورم و بهت رانیتیدین داد و زادیتن .اولین بار که دارو رو خوردی انگار آب روی آتش بود اصلا معجزه شده بود .واقعا دکتر صفاری تو کارش وارده. خدا خیرش بده. ولی عزیزم اصلا شیر خودنت خوب نیست اصلا بلد نیستی مکیدن رو و شیر من هم روز به روز کمتر میشه .چون از طرفی تو نمیخوری و از طرفی منم رژیم غذایی گرفتم.
خوب بگذیرم خدارو شکر تو که خوب شدی حالا یکمم هم از شیرین کاریای عشقم بگم . هنوز از اتاقت بیرون نمیارمت و تو خیلی وابسته شدی به عکس مامان بابا و همش تا چشمت بهشون میفته میخندی .انگار یکی داره باهات حرف میزنه. و چیزه دیگه که توجهت رو جلب میکنه پشه که آویزونه به لوستر و عکس گربه کیتی که به در کمد چسبیده. هنوز نتونستم ببرمت حمام آخه میترسم خیلی کوچولویی. در ضمن هنوز جرات نکردیم ببریمت بیرون از خونه مگر برای کنترل پیش دکترت و خونه عمه و خاله.
![]()
عزیزم اولین محرمش رو توی 2 ماهگی به سر میبره . با بابا حامد رفتیم تهرانپارس خونه مامان جون و توی تهرانپارس کلی دسته دیدی .از صدای طبل به وجد میومدی و چشات درشت میشد. یکگی دو بار هم با مامان جون و باباجون و خاله و زن دایی رفتیم مسجد و تو توی مسجد ساکت به روضه گوش میکردی. موقع شام هم آقاهه بهت یه غذا داد و من کلی خوشحال شدم از اینکه دخترم هم حساب کردن. خلاصه اومدیم خونه و مامان بزرگ یه کوچولو از غذای امام حسین گذاشت تو دهنت . قربونت برم من که اولین غذای نذری رو خوردی. ایشاا... همیشه زیز سایه امام ها صحیح و سالم باشی. خلاصه هر شب با خاله ها و زن دایی و رونیا و آیدا و علیرضا میرفتیم دسته نگاه میکردیم. خیلی خوش گذشت.


2ماهگی 


